و آنگاه با دردی خاموش . . .
دردی که درمانش در آن نقطه نوری در انتهای این دره تاریک است
پیش میرویم . . .
به امید رسیدن به نور . . .
نوری در از شعف و زیبایی . . .
اسب سیاه من با نفس های آتشین . . .
دره را روشن میکند . . .
صدای باد می وزد در گوشم . . .
و آن مار میپیچد در دور گردنم . . .
ما میرویم به سمت نور . . .
میگوییم اگر اسب از تشنگی نمیرد حتما می رسیم . . .
میگوییم اگر مار حلقه دور گردنم را محکمتر نکند زنده می مانم و حتما می رسیم . . .
تاریکی و آتش و باد و صدای فش فش مار و ضربه های سم های اسب سیاه من بر زمین . . . موسیقی ساخته که در پیش زمینه ذهنمان نقش بسته . . .
نگاهی به اطراف می اندازم . . . اسب خود را و آن ماری که بر دوشم و گردنم حلقه زده . . . این است زندگی ؟
The JokeR
برچسب:
نویسنده: نیکی حسینپور